
نمی دانم چرا .......
من گناهانم را به نسیان می سپارم
من خنده هایم را به آیه های اشک
من خاطراتم را به دل کاغذ ها میدهم
من دلم را به دریا می دهم
من سکوتم را به آن کودک گریان می بخشم
من آرامش نداشته ام را به رویا می دهم
من قصه هایم را به داستان می دهم
من غصه هایم را برای خود می گذارم
من تنهاییم را به تو به دستان گرم و مهربان تو می بخشم..
مراقبش باش خیلی .. خیلی مراقب باش
مراقب شیشه ی اشکم در دل تنهایی هایم باش ...
این شیشه سنگین است خیلی سنگین ...
مراقب آن روز باش ...
گر روزی دستانت از شیشه ی اشکم خالی شود
سیل ها جاری می شود و
تو را با خود می برد ...
تو برای بودن آمدی تو اجازه داری زندگی کنی
همانند سایرین شاد باشی بخندی....
فراموشم کن چرا چون زمان های بیشتر از این باید می کردیی...
چرا چون من محکوم شدم به مرگ
گفته ام بارها و بارها گفته ام
اما نبذیرفتی چرا ...؟؟؟ نمی دانم ...!!!
من میروم دیر یا زود تو می مانی
با کوله بار خاطره و تنهایی من در دستانت
فراموشم کن برای همیشه من آن نیستم که می خواهی
چرا چون فرصت بودن ندارم ...
دلهره فردای نامعلوم مرا آب می کند
تا درد شمع دل سوخته را بفهمم
چرا چون من خاطراتم رویاهایم زندگیم
همه محکوم به مرگ شدیم
سخت است حتی سخت تر از آنکه بخواهی فراموش کنی
ترس خوابیدن که مبادا شب را به سحر ندهی
ترس اینکه بدانی شاید فردایی نداشته باشی ...
تا لبخند سردت را نثار عشقت کنی

نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


باز هم قلبی به پایم افتاده
باز هم چشمی به رویم خیره شده
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شده
باز هم از چشمه ی لبهای من
تشنه ای سیراب شده ... سیراب شده
باز هم در بستر آغوش من
گلی در خواب شده ... خواب شده
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جان و مال و آبرو
آه ... از این دل آه ... از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا! کس به آوازش نخواند...
نذار دلت بگیره
اما اگه دلت گرفت و بارونی شد
ببار تا یه رود خونه از اشک
دلتنگیات رو به فراموشی ببره
نذار دلت بشکنه
اما اگه شکست و خورد شد
نذار شیشه خورده هاش
دست کسی رو که دلت رو شکونده
ببره و دل اون رو هم تو بشکونی
اگه تنهایی به خدا نگاه کن
تا خدا تنهایی رو از تو دریغ کنه
اما ....
اگه خدا به من نگاه نکرد ؟؟؟

نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت

یادگاری عشق
يک بغل دل واپسي مانده برايم خوب من
صد ترانه بي کسي مانده برايم خوب من
در ميان غربت خاموش و تلخ عابران
بغض تلخ و نارسي مانده برايم خوب من
پاي سرماي شديد ايستگاه انتظار
دسته دسته اطلسي مانده برايم خوب من
نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
عشق زيباي تو را
لحظه قشنگ دوست داشتن
و
به اوج رسيدن
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني
تنها به تو مي گويم دوستت دارم
که مي خواهم بماني ؛ بمانم
نه در لحظه ها و ثانيه ها
نه!
که در تمام نفسها
بي دريغ تر از هميشه
حضور معطر تو بودن درس ان زمان که نيستي
و
لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد
مي مانند
براي من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستي کافيست
حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي
يک حس اشنا
مرا با خود مي برد و فرياد مي زند
که هستم با تو
کنار تو
نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت

عشق
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم.
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری
یروز عاشق نوری یروزی سوت کوری
یروز مثل حبابی یروز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته یه کولبار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یروز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه عشقی پر از حرف های ساده
واسه روزای رفته سفر قصه خوبه
چراغ راه روشن قشنگی غرو
_________________
* برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال *
* بنگر که چگونه مي افتي؟ *
* چو برگي زرد يا چو سيبي سرخ
نوشته شده توسط شاهرخ در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

نوشته شده توسط شاهرخ در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 4:15 موضوع | لینک ثابت

هيچ كس برای دیدن من نمی آید در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم ،نابینا گشته است
هيچ كس دلش برای تنهایی ما نمی سوزد
هيچ كس نمی خواهد باور کند
كه ماهي قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد!
هيچ كس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد
هيچ كس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید
دلم تنهاست روحم تنهاست
احساسم شکسته از قلبم خار ج شده و خنجر فرورفته نمی شود
هيچ كس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم
هيچ كس سراغ ما را نمی گرد
!!! هيچ كس !!!

تو عشق را کجا می توانی یافت
در قلب محزون یک دختر عاشق ...
عشق گاهی در درز دیوار کوچه ی خانه ات
در کمین تو نشسته
هر روز چشم به رویت دوخته و تو بیخودی ...
ای جوان تازه از گرد راه رسیده
نوشته شده توسط شاهرخ در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 3:55 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
دل گیر
تقدیم به بهترینم M که خیلی دوستش دارم
آهنگ جدید گروه محکومین بنام ما که دزد نیستیم
زیاد نمی برم تورا
آهنگ جدید از بهداد ( که فقط 7 سالشه ) با همراهی رضا کولاک بنام گوشاتو وا کن
آهنگ جدید از خسته بنام پاییزه سرد
آهنگ جدید زیبا از Sia Space بنام واسه حفظ این رابطه
آهنگ جدید از ماتم بنام حصرت
آهنگ جدید و فوق العاده زیبا از 3Zg با هراهی نیما(RnB) و آرشین بنام بازی عشق
درباره وبلاگ

نام : غم / شهرت : سرگردان / زادگاه : ويرانه / تاريخ تولد : دوران غم / شماره شناسنامه : نامفهوم / مدت محکوميت : حبس ابد / نام پدر : رنج / نام مادر : درد / نام پدربزرگ : درويش تنها / نام مادربزرگ : سلطان غم / چراغم : شمع / سقفم : اسمان / مونسم : شب / کارم : حسرت / يادم : انتظار / دردم : فراغ / فريادم : سکوت / ارزويم : مرگ / زندگيم : فقط تو / اميدم : فقط تو / ادرس : خيابان غمستان – ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي – خيابان رنج – کوچه غربت – پلاک : ناباوري
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY